امروز مي خوام يكي از سوتي هاي وحشتناكي رو كه اخيرا” از خودم ساطع كردم براتون بيان كنم!

حدود 3-4 ماه قبل از ماه رمضون امسال بود كه يه دوست خانوادگي جديد پيدا كرديم. يه خانواده 3 نفره بودند كه اسم آقاي خانواده حميد بود و اسم خانوم خانواده هم آناهيتا بود كه يك كم چاق بود و يه دختر 3 ساله ناز هم داشتند كه اسمش ملينا بود!

خانواده نسبتا” مذهبي بودند و به خصوص خانوم خانواده بسيار محجبه و متين بود. حميد آقا هم كلا” خيلي غيرتي و متعصب به نظر مي اومد اما زياد مذهبي نبود.

كلا” يكي دوبار همديگر رو ديده بوديم و با هم پيك نيك رفته بوديم و زياد با هم آشنايي عميق نداشتيم.

  • admin 14 / 07 / 1392
  • نظرات
  • ادامه مطلب